محمد عبد الله عنان ( مترجم : عبد المحمد آيتى )

344

تاريخ دولت اسلامى در اندلس ( فارسي )

جايها بيامدند . مسلمانان دژ را محاصره كردند . در دژ اليدو علاوه بر سيزده هزار جنگجوى پادگان آن ، جماعات كثيرى از مسيحيان اين منطقه نيز به دژ پناه آورده بودند . مسلمانان ابزارهاى قلعه‌كوب را در همه‌جا نصب كردند و دژ را بشدت فروكوفتند ؛ ولى دژ چنان استوار بود كه همهء آن ضربه‌ها حتى رخنه‌اى هم در آن پديد نياورد . محاصره‌كنندگان محاصرهء قلعه را هرچه شديدتر كردند و محاصره‌شدگان به سختى مقاومت مىورزيدند . محاصره قريب چهار ماه مدت گرفت . قواى مهاجم حمله آغاز كرد هرجماعتى به نوبهء خود از جايى ، و مسيحيان چون كوه پايدارى مىكردند . يك‌يك از گرسنگى و بيمارى به زمين مىافتادند و مىمردند ، ولى تسليم نمىشدند . امير المسلمين از پيروزى نوميد گرديد . از ديگرسو مشاهده مىكرد كه امراى اندلس كه در محاصرهء دژ شركت كرده‌اند در چه وضع ناشايسته‌اى هستند . ميانشان آتش اختلاف شعله‌ور شده بود و زبان به بدگويى يكديگر گشوده بودند . به جاى غازيان جمعى آزمندان دشنامگوى بودند و بس . تميم صاحب مالقه و برادرش عبد اللّه صاحب غرناطه يكديگر را به غصب ميراث پدرى خود متهم مىكردند و شكايت مىنمودند . المعتمد بن عباد و المعتصم بن صمادح هريك در نزد امير المسلمين زبان وقعيت در حق ديگرى مىگشود و او را به انواع اتهام متهم مىكرد . از همهء مخالفتها مخالفت ابن عباد و ابن رشيق سخت‌تر بود . ابن عباد نزد امير المسلمين شكايت برد كه ابن رشيق حق او را بر ولايت بر مرسيه غصب كرده است و تهمتهاى بدتر از اين مىزد كه او را با پادشاه قشتاله در نهان دوستى است و خراج مرسيه را براى او فرستاده است و در خفا با مدافعان دژ سروسرى دارد . امير المسلمين در اين باب با فقها مشورت كرد ، فتوى به برافگندن او دادند . امير المسلمين او را به دست ابن عباد داد ، ولى بدان شرط كه خونش را نريزد . اين حادثه در لشكرگاه محاصره‌كنندگان تأثير بدى داشت ؛ زيرا سرداران سپاه مرسيه و بزرگان آن همه از خويشاوندان و مردان ابن رشيق بودند . كار لشكرگاه پريشان شد ، زيرا خود نيز به تنگى و گرسنگى افتادند . امير المسلمين خبر يافت كه آلفونسو با لشكرى گران در راه است تا دژ را از محاصره برهاند ؛ از اين‌رو صلاح در آن ديد كه بازگردد و با او درگير نشود ، آن هم در جنگى كه سرانجامش معلوم نيست . آلفونسو به دژ آمد ، ولى در درون آن جز صد سوار و هزار پياده نيافت . آلفونسو ديد كه با اين عده نمىتوان دژ را نگه داشت و نياز به پادگان بزرگى است ؛ از اين‌رو فرمان داد آنجا